دزدی که با شنیدن آیات قرآن توبه کرد

دزدی که با شنیدن آیات قرآن توبه کرد

دزدی که با شنیدن آیات قرآن توبه کرد

فضیل بن عیاض در ابتدا دزد بود، تحولی در او پیدا شد، تمام گناهان را کنار گذاشت، توبه واقعی کرد، و بعدها یکی از بزرگان شد.

نه فقط مرد با تقوایی شد، بلکه معلم و مربی عده ی دیگری هم شد، در حالی که قبلاً یک دزد سر گردنه گیری بود که مردم از بیم او راحتی نداشتند.

یک شب از دیواری بالا رفت روی دیوار نشست و خواست از دیوار پایین بیاید، اتفاقاً یک مرد عابد و زاهدی شب زنده داری می کرد، نماز شب می خواند، دعا می خواند، قرآن می خواند و صدای حزین قرآن خواندنش بگوش می رسید.

ناگهان صدای قرآن خوان را شنید که اتفاقاً به این آیه رسید: « الم یان للذین آمنوا ان تخشع قلوبهم للذکر الله». آیا وقت آن نرسیده که مدعیان ایمان، قلبشان برای یاد خدا نرم و آرام شود؟

یعنی تا کی قساوت قلب، تا کی تجری و عصیان ، تا کی پشت بخدا کردن؟

آیا وقت رو برگرداندن، رو کردن بسوی خدا نیست، آیا قوت جدا شدن از گناهان نیست؟

این مرد که این جمله را روی دیوار شنید گویی به خود او وحی می شد، گویی مخاطب شخص اوست، همانجا گفت:

خدایا چرا، چرا وقتش رسیده است، الان هم وقت آن است. از دیوار پایین آمد و بعد از آن، دزدی، شراب، قمار و هرچه را که احیاناً مبتلا به آن بود کنار گذاشت.

از همه هجرت کرد، از همه دوری گزید تا حدی که برای او مقدور بود، اموال مردم را به صاحبانشان پس داد، حقوق الهی را ادا کرد، جبران مافات نمود. از گناهان دوری گزید و به سوی نیکی ها هجرت کرد.

ای آتش متعرض این مومن مشو حضرت آیت الله شیخ محمد علی اراکی فرموده است: پدرم نقل کرد که آخوند کبیر ( ملا محمد، پدر مرحوم آقا ضیاء عراقی) در آمدش از یک قطعه زمینی در همان اطراف سلطان آباد اراک بود. زراعت می کرد و نان سال خودش و عیالش از همان قطعه زمین بود. یک وقت که حاصل آن زمین را در خرمنگاه جمع کرده بودند در اطرافش هم خرمن هایی بوده است، کسی عمداً یا سهواً آتش روشن می کند. باد هم که بوده آتش را بین خرمن ها شعله ور می سازد. تا آتش همه ی خرمن ها را می گیرد. کسی به آخوند می گوید: چه نشسته ای؟

نزدیک است که آتش خرمن شما را بگیرد. آخوند تا این را می شنود عبا وعمامه را بر می دارد و قرآن را نیز به دست می گیرد و به بیابان می رود و در دستش قرآن رو به آتش می کند و می گوید: ای آتش این نان خانواده و اهل و عیال من است. تو را به این قرآن قسم، به این خرمن متعرض مشو!

پدرم می گفت تمام آن کپه های خرمن ها) که اطراف بود خاکستر شد و این یکی ماند. هر کسی می آمد و آن را می دید انگشت به دهان می گرفت و متحیر می شد که این چه جور سالم مانده! در حالی که من از قضیه خبر داشتم.

 

منبع:تبیان

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *