از رحل قرآن تا جبهه های نبرد

از رحل قرآن تا جبهه های نبرد

شهیدان قربانی دستجردی از کودکی با روزی حلال و حضور در کلاس های قرآنی تربیت شدند و مادر، هر سه آن ها را صبورانه و باافتخار از زیر قرآن رد کرد و به جبهه های نبرد فرستاد.

وارد کوچه تنگ شهیدان قربانی دستجردی در خیابان مالک اشتر شدیم. به دنبال پلاک خانه می گردیم که پیرمردی ساده و صمیمی با چهره ای نورانی به استقبالمان می آید. با مهربانی ما را به داخل منزل راهنمایی می کند.
منزلی کوچک که به یاد سه شهید خانواده به حسینیه تبدیل شده است و زینت بخش درودیوار آن پرچم های یا ابوالفضل (ع)، یا ام البنین و یا اباعبدالله است.

پیرزنی مهربان و مؤدب به استقبالمان می آید. چهره ای نورانی و باصفایش زیر چادر سیاه او معنویت مادری را به نمایش می گذارد که موهبت تربیت سه شهید به او ارزانی شده است.

این خانه چه حال وهوای عجیبی دارد بااینکه کوچک و محقر است گویی درودیوار خانه با تو صحبت ها دارند و عظمت روح شهدا را در کنارت احساس می کنی. دلاوران ۱۷، ۱۹ و ۲۱ ساله ای که جوانی شان را کف دست گذاشتند تا پدر سال خوردشان روسفید باشد.

به چهره شهدا در قاب عکس کوچک روبرویم که نگاه می کنم احساس می کنم این شهدا نیز کنار ما نشسته اند و به صوت زیبا قرآن گوش فرا می دهند.

قاسم نوجوان

پدر شهیدان قربانی دستجری می گوید: قاسم ۱۸ ساله بود که در عملیات کربلای ۵ به شهادت رسید. محمد پسر بزرگمان پزشک یار سپاه بود و در بیمارستان جوانرود خدمت می کرد. قرار بود برایش به خواستگاری برویم ولی یک روز صبح گفت: قصد ازدواج ندارم گویا به او الهام شده بود که به شهادت می رسد. محمد در هشتمین روز جنگ تحمیلی شهید شد. احمد هم اوایل جنگ در سال ۶۱ به شهادت رسید.

ورود آگاهانه

مادر شهیدان هم می گوید: پسرانم آگاهانه به جبهه رفتند. ۵ پسرم به جبهه رفتند که امروز دو پسرم زنده مانده اند که یکی از آن ها جانباز است. خدا پسران شهیدم را دوست داشته که به آن ها این توفیق را داده است.
وی ادامه می دهد: وقتی اولین پسرم شهید شد می دانستم دومین هم شهید می شود. پسرانم عاشق جبهه و شهادت بودند و افتخار می کنم که مادر آن ها هستم.

مادر شهیدان قربانی تأکید می کند: محمد انس دائمی با قرآن داشت و کلام الله را با صوت زیبایی تلاوت می کرد. دو سه ماه پس از شهادتش بسیار بی تابی می کردم تا اینکه به خوابم آمد و گفت که پس از شهادت او را نزد خداوند برده اند و این خواب به من آرامش بخشید.

مبادا آش پشت پا بپزید

وقتی قاسم را از زیر قرآن رد می کردم که به جبهه برود گفت: مبادا آش پشت پا بپزی و جبهه رفتن ما را به کسی خبر بدهی. نامه های آخرشان بوی شهادت می داد و می گفتند اگر نرویم تو شرمنده مادر حضرت قاسم می شوی.
وی تأکید می کند: این پدر بنایی می کرد و با رزق حلال بچه ها را بزرگ کردیم ۱۶ ساله بودم که با شوهرم ازدواج کردم و خوشبختانه یک بار لقمه حرام به ما نداد.
مادر شهیدان قربانی ادامه می دهد: از کودکی فرزندان شهیدم در کلاس های قرآن شرکت می کردند و اهل مسجد و نماز اول وقت بودند.

صبری قرآنی

به چهره این مادر و پدر خیره مانده ام که چه صبور صحبت می کنند. غم دوری از فرزندان شهیدشان را در دل دارند ولی صبری قرآنی در چهره شان پیدا است این صبر و غرور پاداش تلاش آن ها برای تربیت صحیح فرزندان شهیدشان بوده است.

زمان خداحافظی رسیده و باید خانه را ترک کنیم. انسی به این خانه گرفته ام که انگار از محفل دعا و زیارت عاشورا خارج می شوم.

 

منبع: تبیان

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *