طعم عشق و عاشقی ۱

طعم عشق و عاشقی ۱

طعم عشق و عاشقی ۱

آنچه در پی می آید، گزارش سخنرانی استاد مصطفی ملکیان در جمع تعدادی از دانشجویان و استادان و علاقمندان عرفان و فلسفه است. او با تحلیلی که از مفهوم عشق در ادبیات عرفانی ارائه می دهد، ابعاد مختلف تراژدی عاشقی و مهجوری و برخورد مصالح و خوشایندها در زندگی بشر را توصیف می کند.

ترشی عاشق، تلخی معشوق

«در ادبیات عرفانی ما، شیرینی دو مقابل و ضد دارد: یکی ترشی و دیگری تلخی. تا جایی که من حافظه ام یاری می کند، گویی وقتی شیرینی در مقابل ترشی استعمال می شود، درباره معشوق است و وقتی شیرینی در برابر تلخی استعمال می شود، راجع به کار و بار عاشق است. عاشق است که گاهی شیرینی هایی دریافت می کند و گاهی با تلخی هایی مواجه می شود.

در باب معشوق به یاد ندارم که تغییر تلخی به کار رفته باشد؛ بلکه ترشی به کار می رود اما درباره عاشق فراوان از تلخی هایی که عاشق در سیر و سلوک عاشقانه خودش با آنها مواجه می شود و باید تحمل شان بکند، سخن می رود. به تعبیر دیگری، انگار در جانب فاعلیت معشوق، ما ترشی می بینیم و البته شیرینی هم می بینیم اما در باب منفعلیت عاشق، ما تلخی و شیرینی می بینیم. به تعبیر دیگر، معشوق فاعلیتی و تاثیری که می خواهد روی عاشق بگذارد، گاهی با شیرینی این تاثیر را می گذارد و گاهیبا ترشی اما عاشق گاهی تاثیر شیرین و گاهی تاثیر تلخ از معشوق می پذیرد.

معشوق مولانا، معشوق الهی است

شکی نیست که در غزلیات مولانا و در غزلیات عارفانه به طور کلی معشوق معمولا معشوق الهی است. در غزلیات عاشقانه نه، اما در غزلیات عارفانه معمولا معشوق، معشوق ازلی، ابدی، سرمد و معشوق الهی و آسمانی است. خواه مولانا آن معشوق را بی تشخص تصور کرده باشد ولی به هر حال، دارد درباره معشوقی که عشق من یا مولانا به او، عشق یک انسان به انسان دیگر نیست، بلکه عشق انسانی است به موجود فوق انسان، سخن می گوید.

شیرینی معشوق بود اوست و تلخی او نمود او

اما در غزلیات عاشقانه، معمولا معشوق هم انسان است؛ کما اینکه عاشق هم انسان است. بنابراین، در این غزل، مولانا می گوید معشوق من، که خداست، چه در قالب شمس تبریزی و چه بدون قالب، به هر حال او دارد با من ترشی می کند و البته شیرینی هم دارد و همانطور که دکتر نبوی اشاره کردند، گویی شیرینی، بود معشوق ما است و ترشی، نمود معشوق. ترش می نماید اما شیرین است. اما من می خواهم داستان عشق انسان به خدا و اینکه خدا به عنوان معشوق با عاشق خودش ترشی می کند را به عشق انسان به انسان بیاورم.

چرا دوست داشتن همیشه با خوشرویی همراه نیست؟

چرا گاهی دوست واقعی انسان، آن کسی که انسان را واقعا دوست دارد با انسان ترشی می کند؟ چرا مثلا پدر یا مادر من، در عین حال که عاشق من هستند و مرا واقعا دوست دارند، با من همیشه شیرینی نمی کنند؟ چرا من، گاهی از جانب پدر و مادر خودم که شکی نیست عاشق من اند، شیرینی نمی بینم؟ چرا گاهی از ناحیه آنها، من با ناشیرینی مواجه می شوم؛ حال اینکه ناشیرینی را هر چه بخواهیم از آن تعبیر کنیم.

به تعبیر دیگر، چرا همیشه پدر یا مادر من مرا نوازش نمی کنند؟ چرا من همیشه از آنها رفتار نوازشگرانه نمی بینم و گاهی رفتار عتاب آلود می بینم؟ خطاب های تلخ و تیز می بینم؟ چرا با آن که در عشق پدر و مادرم به خودم شک ندارم یا از دوستانی که مطمئن هستم مرا دوست دارند، همیشه روی خوش نمی بینم؟ به زبان دیگر، چگونه است که گاهی کسی را در عین اینکه دوستش داریم ولی گاهی یک چهره نامهربانانه از ما می بیند؟ به تعبیر دیگر، چرا دوست داشتن همیشه ملازم نیست با خوشرویی، با چهره گشاده، با آسان سازی کار آدم. چرا گاهی کسی که انسان را دوست دارد او را به راه هایی دشوار می اندازد؟ چرا مرارت و محنت در پیش پای آدم پدید می آورد؟

مطابقت خوشایندها و مصالح معشوق

از اینجا شروع کنیم که اگر کسی واقعا عاشق شما باشد، تا وقتی که خوشایندهای شما با مصالح شما همسو است و خوشایندها و مصالح در یک سو هم جهت پیش می روند، این هر دو را در حق شما رعایت می کند؛ یعنی اگر می خواهی کاری بکنی که آن کسی که شما را دوست دارد، می بیند که این کار در عین اینکه خوشایند شما است، به مصلحت تان هم هست، اجازه می دهد که شما آن کار را انجام دهید.

وقتی اجازه می دهد آن کار را انجام دهید، در عین اینکه اجازه انجام دادن کاری را به شما داده است که به مصلحت تان است، در عین حال به شما اجازه انجام کاری را داده است که از آن خوش تان هم می آید؛ چون مصلحت و خوشایندتان همسو است. مثلا من می بینم که بچه ام، هم به مصلحتش است که صبحانه بخورد و هم از صبحانه خوردن خوشش می آید و لذت می برد؛ بنابراین من اجازه می دهم صبحانه اش را بخورد و این صبحانه خوردن را، در عین عشقی که به او دارم، به او روا می دارم؛ چون می بینم هم مصلحت او صبحانه خوردن را اقتضا می کند و هم خوشایند او است و لذت می برد.

تزاحم خوشایندها و مصالح معشوق

اما گاهی، منی که شما را دوست دارم، می بینم که مصلحت تان در سویی سیر می کند و خوشایندتان در سویی دیگر؛ یعنی از انجام دادن کاری خوش تان می آید که انجام آن به مصلحت تان نیست، یا انجام دادن کاری به مصلحت تان است که از انجام دادن آن خوش تان نمی آید؛ بنابراین الان، مصلحت و خوشایندتان دارند به همدیگر ضربه می زنند و دقیقا ناسازگار و ناهماهنگ اند و شما باید یکی از این دو را فدای دیگری کنید.

عین این سخنی که من درباره مصلحت و خوشایند می گویم، همه اینها را می توان درباره عکس اینها، یعنی مفسدت و بدآیند شما به کار برد. این دو هم، همان داستان را دارند که خوشایند و مصلحت شما دارند، من در اینجا چه باید بکنم؟

مثلا مصلحت فرزندم این است که چون فردا می خواهد در کنکور دانشگاه شرکت کند، امشب زود بخوابد تا فردا در امتحان کنکورش موفق باشد. به اندازه خوابیده باشد تا بدن و اعصابش، آمادگی حضور در جلسه امتحان را داشته باشد.

اما خوشایندش این است که یک برنامه تلویزیونی مثلا فوتبال یا فیلم سینمایی را نگاه کند. اینجا، مصلحت فرزندم با خوشایند او با هم در تعارضند. در اینجا چه باید کرد؟

اقتضای عشق واقعی

اقتضای عشق واقعی این است که من، خوشایند بچه ام را به پای مصلحتش ذبح کنم. می دانم که خوشایندش نیست؛ می دانم اگر به او اجبار کنم که بخوابد، خوشش نمی آید و لذت نمی برد و سخت از کار من می رنجد ولی، به هر حال چاره ای نیست؛ چون من عاشق اویم. علامت اینکه عاشق او هستم این است که وقتی تشخیص دادم که مصلحتش این است که بخوابد، دیگر هر چقدر هم عجز و لابه کند که من خوشایندم این است که این فیلم سینمایی را ببینم، من این کار را نمی کنم؛ چرا؟ چون علامت عشق این است که انسان، مصلحت معشوق خودش را و نه لزوما خوشایندش را بخواهد.

البته هر وقت خوشایند معشوق و مصلحتش همسو بود، عاشق هر دوی آنها را تقدیم به معشوق، مثلا فرزند خودش می کند اما وقتی فرزند من آن آگاهی را ندارد که بتواند خوشایند و مصلحتش را همسو نماید، آنقدر به بلوغ ذهنی و روانی نرسیده که بتواند همیشه خوشایند خودش را با مصلحتش انطباق دهد، و اینک خوشایندش به سمتی می رود و مصلحتش به سمتی دیگر، چاره ای جز این نیست که من که دوستش دارم، نگذارم که خوشایندش را بر مصلحتش ترجیح دهد.

اگرچه او می خواهد یک لذت آنی را تجربه کند ولی خودش را از یک لذت عمیق تر و شدیدتر یا لذت طولانی مدت تر، محروم می نماید. این در واقع اقتضای عشق است. از این نظر، بارها گفته ام که اگر بچه من، به من بگوید پسر همسایه با معادل ۱۳ آمد و کارنامه اش را به تو نشان داد، تو به او بستنی و سیب تعارف کردی و او را به سینما هم بردی اما من با معدل ۱۹ پیش تو آمدم؛ تو از این معدل من ناراضی هستی؛ معلوم می شود تو پسر همسایه را بیشتر از پسر خودت دوست داری، من در جواب می گویم: اتفاقا علامت اینکه من عشقم به تو خیلی بیشتر از محبتی است که نسبت به پسر همسایه دارم، این است که پسر همسایه را با معدل ۱۳، که چندان به نفعش هم نیست نوازشش می کنم اما مصلحت تو را، بیشتر از خوشایندت می خواهم. من می خواهم معدل تو به جای ۱۹، ۱۹٫۵ باشد. بنابراین، من آن خشنودی که به پسر همسایه نشان می دهم، به تو نشان ندادم. (در مثل مناقشه نیست؛ معدل را از باب مثال گفتم.)

ادامه دارد…

طعم عشق و عاشقی ۲

منبع:نیک صالحی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *