وقتی نفهمیدن، عادت می شود!

وقتی نفهمیدن، عادت می شود!

وقتی نفهمیدن، عادت می شود!

وقتی کم کم ندیدن و نفهمیدن عادت شود، وقتی پا به سن هم بگذاری باز می گویی نمی بینم، نمی فهمم، آن وقت اگر رسولی بیاید و ماه را دو نیمه کند باز هم می گویی نفهمیدم.» نوشتار حاضر، بهانه ایست برای انس و تدبر در ساحت باعظمت سوره قمر، که حقایقی از این سوره را به شکلی ساده، روان وداستانی به تصویر می کشد.

وَ کَذَّبُوا۟ وَٱتَّبَعُوٓا۟ أَهْوَآءَهُمْ ۚ وَکُلُّ أَمْرٍۢ مُّسْتَقِرٌّۭ (قمر/۴)

آنها (آیات خدا را) تکذیب کردند و از هوای نفسشان پیروی نمودند؛ و هر امری قرارگاهی دارد!

وَلَقدْ جَآءَهُم مِّنَ ٱلْأَنۢبَآءِ مَا فِیهِ مُزْدَجَرٌ (قمر/۴)
به اندازه کافی برای بازداشتن از بدیها اخبار (انبیا و امّتهای پیشین) به آنان رسیده است!

چشم باز کن به روی آیه ها

می دانی خدا کار بی حکمت نمی کند؟
می دانی خدا بی دلیل خلق نمی کند؟
می دانی خدا مخلوقات مختلفی خلق کرده است؟
می دانی همه چیز در عالم نظم دارد؟
اگر می دانی پس چرا بی جهت اما و اگر، کاش و کاشکی، چون و چرا می کنی؟!!
اگر می دانی پس چرا می گویی نمی دانم، نمی توانم، نمی شود؟!!
اگر می دانی پس چرا بی تفاوت از کنار آیه ها می گذری؟!!
همان آیه هایی که قابل مشاهده اند و با ظهور خود حامل پیام و نشانی برای یافتن مقصد. همان آیه هایی که خلق شده اند برای آنکه تو را متوجه سمت و سویی خاص کنند و راه را نشانت دهند. همان پدیده ها، موجودات، تغییر و تحولات و وقایع که همگی در سطوح مختلف هستی برای کشف مفهوم و پیامی خاص نمایان می گردند.
پس چرا چشم بسته ای به روی تمام دنیا؟
چرا از خود به در نمی آیی، تفکر و تدبر نمی کنی و عبرت نمی گیری؟
چرا پند نمی گیری از حادثه ها، وقایع، پدیده ها و مخلوقات؟
چرا کم کاری و کندی؟
چرا اشتباه و گناه همنوعت برایت مهم نیست؟
چرا چاه را می بینی و خاموش می نشینی تا دیگری گرفتار آید؟
چرا نشسته ای، خاموشی، بی حرکت، و تقلایی نمی کنی برای بالا بردن ظرفیت وجودی ات؟.
چرا قدر خود را نمی شناسی و نمی فهمی و بر آن نمی افزایی؟
خدا داستان سرا نیست که سرگذشت اقوام مختلف را برایت نقل کند، بی هیچ هدف و غرضی، متذکر شده تا پند گیری.
پس چرا چشم باز نمی کنی به روی آیه ها؟
چشم باز کن، ببین، پند گیر، تا حکیم شوی؛ که بر قلب حکیم نور علم تابیده است. او با لباس تعقل درصدد کشف روابط میان موضوعات زمینی و آسمانی برآمده و می تواند قوانین و قواعد پدیده ها را مشاهده نماید.
چشم باز کن به روی آیه ها که خدا همه چیز را برای حکیم کردن تو آسان کرده است.

حرف حساب جواب ندارد

یکی می فهمد، یکی نمی فهمد؛ یکی می داند، یکی نمی داند؛ یکی می تواند، یکی نمی تواند.
اما گاهی یکی نمی خواهد بفهمد، نمی خواهد بداند، نمی خواهد بتواند.
کسی که نمی خواهد ببیند را نمی توان بینا کرد، کسی که نمی خواهد بیدار شود را نمی توان بیدار کرد.
وقتی کم کم ندیدن و نفهمیدن عادت شود، وقتی پا به سن هم بگذاری باز می گویی نمی بینم، نمی فهمم، نمی توانم.
آن وقت اگر رسولی بیاید و ماه را دو نیمه کند باز هم می گویی نفهمیدم و ندیدم.
بر آن کس که نمی بیند و نمی فهمد حرجی نیست. ولی وقتی دیدی و گفتی ندیدم، فهمیدی و گفتی نفهمیدم تنها جزایت مَسِ سقر  است.

نفهمیدن

ما که نفهمیدیم، فعلا خداحافظ

اول

شروع کرد به گشتن و گشتن. زیر میز، درون کمد، اتاق ها … . اما خبری از دوستش نبود. پرده اتاق آهسته تکان خورد. لبخند زنان روی گرداند و از اتاق بیرون رفت. با صدای ساک ساک دوستش به خود آمد.
مجبور شد دوباره تا بیست بشمارد.

دوم

برای بار چندم موضوع تحقیق تکرار شد. از جای برخاسته و لبخند زنان در حالیکه کلاس را ترک می کرد گفت ما که نفهمیدیم چه شد، فعلا خداحافظ.

سوم

انعکاس نور خورشید از سطح براق ماشین چشمش را می زد. تمام سطح خیابان را آب گرفته بود. لبخندی زد و گفت از روز اولش هم بهتر شد.
سوار ماشین شد. گوینده رادیو از کم آبی و صرفه جویی می گفت. رادیو را خاموش کرد و گفت ما که نشنیدیم و با سرعت به انتهای خیابان رسید.

چهارم

چراغ قرمز را با خوشحالی رد کرد. صدای ترمز و برخورد چند ماشین به گوشش رسید. از آینه به پشت سرش نگاه کرد. لبخندی زد و گفت ما که رفتیم، فعلا خداحافظ.

پنجم

گزارش عملکرد ماهانه را روی میز گذاشت. از زیر میز پول را گرفت و لبخند زنان گفت ما که مشکلی ندیدیم و چیزی نشنیدیم. فعلا خداحافظ.

ششم

لبخند بر لب برایش دست تکان داد و خداحافظی کرد. با صدای دوستش چشم از او برگرفت. دوستش با حالتی تاسف بار گفت هر روز با یکی است و امروز باتو، خوب ببین بعد انتخاب کن.
پیش از آنکه دوستش ادامه دهد گفت نمی فهمم چه می گویی، فعلا خداحافظ.

هفتم

چشم به تلویزیون دوخته بود و انگشت بر گوش فرو برده تا هیچ نبیند و نشنود. صدای همسرش بلندتر و به فریادی تبدیل شد که خواستار توجه بود.
بلند شد. کتش را پوشید و گفت ما که نفهمیدیم، فعلا خداحافظ.

هشتم

همچنان بلند بلند فریاد می زد و او را کوته فکر و بی خرد می خواند. انگشت سبابه را به نشانه تهدید بالا و پایین می برد.
پسر هندزفری را جابه جا کرد و صدای موسیقی را بالاتر برد.
عصبانی تر از قبل به سویش رفت.
پسرش پوزخندزنان برخاست. کوله پشتی را بر دوش گذاشت و گفت ما که نفهمیدیم، فعلا خداحافظ. و رفت.

عادت نفهمی

گفت بروید، بخوانید و بیایید بگویید چه فهمیده اید.
رفتند و آمدند. گفتند خواندیم ولی نفهمیدیم.
گفت بروید دوباره بخوانید و بیایید.
رفتند و آمدند. گفتند خواندیم ولی نفهمیدیم.
گفت بروید باز بخوانید.
رفتند و آمدند، رفتند و آمدند. ولی باز هم نفهمیدند.
آخر به نفهمیدن عادت کرده بودند.

 

منبع:تبیان

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *