برچسب - زندگی به سبک شهدا

زندگی به سبک شهدا / ماجرای کفش جفت کردن یک فرمانده

زندگی به سبک شهدا / ماجرای کفش جفت کردن یک فرمانده

سبک زندگی قصد دارد به سبک زندگی شخصی شهدای دفاع مقدس بپردازد. در این قسمت به مطالعه قسمتی از زندگی نامه ولی الله چراغچی می پردازیم که توسط همسر گرامی ایشان سرکار خانم تهمینه عرفانیان امیدوار بیان شده است.

خانه که می آمد به من مهلت تکان خوردن نمی داد. همه ی کار ها را خودش انجام می داد، اما نگاهش که می کردم، می دیدم خسته است.
می گفتم: تازه اومدی. استراحت کن. قبول نمی کرد. می خندید و می گفت: وقتی من نیستم تو خیلی سختی میکشی، حالا که اومدم سختی ها تموم شد. بعد بادی به غبغب می […]

زندگی به سبک شهدا / سارقی که عاقبت به خیر شد

زندگی به سبک شهدا / سارقی که عاقبت به خیر شد
سبک زندگی قصد دارد، به سبک زندگی شخصی شهدای دفاع مقدس بپردازد. در این قسمت به مطالعه یکی از خاطرات شهید ابراهیم هادی ذکر شده در کتاب “سلام بر ابراهیم” می پردازیم.

نشسته بودیم داخل اتاق. مهمان داشتیم. صدایی از داخل کوچه امد. ابراهیم سریع از پنجره نگاه کرد.
شخصی موتور شوهر خواهر او را برداشته و در حال فرار بود. بگیرش، دزد، دزد! بعد هم سریع دوید دم در.

یکی از بچه های محل لگدی به موتور زد. دزد با موتور نقش بر زمین شد.
تکه های اهن روی زمین دست دزد را برید. خون جاری شد. چهره دزد پر از ترس بود و […]

زندگی به سبک شهدا / خانه ای در صندوق عقب ماشین یک شهید

زندگی به سبک شهدا / خانه ای در صندوق عقب ماشین یک شهید
سبک زندگی قصد دارد، به سبک زندگی شهدا ی دفاع مقدس بپردازد. در این قسمت به مطالعه خاطراتی از شهید ابراهیم همت که توسط همسر ایشان مطرح شده می پردازیم.

اجازه نمی‌داد بروم خرید. می‌گفت: «‌زن نباید زیاد سختی بکشد!» ناراحت می‌شدم. اخم‌هام را که می‌دید می‌گفت: «فکر نکن که آوردمت اسیری؛ هرجا که خواستی برو.»

می‌گفت: «‌اصلاً اگر نروی توی مردم، من ازت راضی نیستم. اما چیزی که ازت می‌خواهم این است که فقط گوشت نخر، چیزهای سنگین نخر که خسته شوی. این‌ها را بگذار من انجام بدهم!»

می‌خواستم سفره بیندازم که حاجی دستم را گرفت. گفت: «‌وقتی من می‌آیم، […]

سبک زندگی شهدا / ماجرای میوه خریدن شهید بابایی

شهید بابایی

سبک زندگی قصد دارد به سبک زندگی شخصی شهدای دفاع مقدس بپردازد. در این قسمت به مطالعه قسمتی از زندگی نامه شهید بابایی می پردازیم که توسط همسر گرامی ایشان سرکار خانم صدیقه حکمت بیان شده است.

جنگ که شروع شد او فرمانده پایگاه اصفهان شد. از سروانی به سرهنگی ارتقا پیدا کرد .اوایل انقلاب می گشتند و آدم هایی را که قبلا هم خوب بودند پیدا می کردند . وقتی مسولیتش زیادتر شد بالطبع او را کم تر می دیدم . حسرت یک صبحانه دور هم خوردن به دلم مانده بود . صبح زود بلند می شد . قرآن می خواند. صدای زیبایی داشت . بعد لباس پروازش را […]

زندگی به سبک شهدا/ «صبحانه غذای جسم است ولی قرآن غذای روح»

زندگی به سبک شهدا – شهید علیرضا عاصمی

صبح‌ها قبل از این که به سر کارش برود، قرآن می‌خواند. یک روز قرآنش را خواند و لباس‌هایش را پوشید تا به محل کارش برود.
گفتم: «نمی‌خواهید صبحانه بخورید؟»
جواب داد: «وقت ندارم، دیر شده است.»

گفتم: «خوب شما قرآنتان را می‌توانید در محل کارتان بخوانید و آن وقتی را که برای خواندن قرآن می‌گذارید، صبحانه‌تان را بخورید.»
ایشان در جواب حرفم گفتند: «صبحانه غذای جسم است ولی قرآن غذای روح است»

و به محل کارشان رفتند.
 

 

______________________________________________________________

راوی : از زبان همسر شهید «علیرضا عاصمی»

 

منبع:زندگی اسلامی

زندگی به سبک شهدا / این مادر نور علی نور است

زندگی به سبک شهدا – شهید علی اصغر ارسنجانی

 برف شدیدی باریده بود. وقتی قطار دو کوهه وارد ایستگاه تهران شد ساعت دو نیمه شب بود. با چند نفر از رفقا حرکت کردیم. علی اصغر را جلوی خانه‌شان در خیابان طیب پیاده کردیم. پای او هنوز مجروح بود.

فردا رفتیم به علی اصغر سر بزنیم. وقتی وارد خانه شدیم مادر اصغر جلو آمد. بی مقدمه گفت :«آقا سید شما یه چیزی بگو!؟»
بعد ادامه داد: «دیشب دو ساعت با پای مجروح پشت در خانه تو برف نشسته اما راضی نشده در بزنه و ما رو صدا کنه. صبح که پدرش می‌خواسته بره مسجد اصغر رو دیده!»
از علی اصغر این کارها بعید نبود. […]

زندگی به سبک شهدا / ما که کاری نکردیم

زندگی به سبک شهدا (محمد بروجردی)

از طرف صدا و سیما آمده بودند و می‌خواستند با شهید «محمد بروجردی» درباره عملیاتی که چند روز قبل انجام شده بود، مصاحبه کنند، اما وی از پذیرفتن آنان خودداری کرد. اصرار کردیم که زیاد وقت شما را نمی‌گیرند؛ می‌خواهند درباره عملیات دو سه روز پیش سؤال کنند، بعد هم چند دقیقه فیلمبرداری، ایشان زیر بار نرفت و اخم کرد، قیافه‌اش طوری بود که فهمیدم به هیچ وجه راضی به این کار نخواهد شد و اصرار بی نتیجه است.

ناامید شده بودم و می‌خواستم از دفتر ایشان خارج شوم که گفت:  بگو بروند با آن بسیجی که خودش جنگیده است صحبت کنند، بروند با فرمانده […]